تبليغاتX
RoMaN

چهارشنبه چهاردهم دی 1390
mah poshte abr nemimanad.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:40 توسط مامانی |

سه شنبه بیست و دوم تیر 1389
بعضی‌‌ها ساکت و آرام از کنارت رد میشن، بعضی‌‌ها بهت تنه میزنن و میگذرن، بعضی‌‌ها از سنگک داغی‌ که دستشونه بهت تعارف می‌کنن، بعضی‌‌ها حتا جیبتو میزنن و می‌رن، خلاصه همه آدمهایی که توی زندگی باهاشون روبرو میشی‌، از کنارت رد میشن و می‌رن، اثری که روی زندگیت میذارن مهمه و باهات میمونه.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:26 توسط مامانی |

پنجشنبه ششم اسفند 1388

pokemon komplettlösung

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:15 توسط مامانی |

پنجشنبه ششم اسفند 1388
ufgiuhl

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:32 توسط مامانی |

رمان

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388

بابی به مادرش گفت: من واسه‌ی تولدم دوچرخه می‌خوام.

بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می‌کرد. مادرش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

بابی گفت: آره.

مادرش بهش گفت: برو توی اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارهای خوبی که انجام داده‌ای بهت یه دوچرخه بده.

نامه‌ی شماره‌ی یک:

سلام خدای عزیز

اسم من بابی است. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می‌خوام که یه دوچرخه بهم بدی.

دوست‌دار تو، بابی

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغ است، کارساز نیست و دوچرخه‌ای در کار نخواهد بود. برای همین نامه را پاره کرد.

نامه‌ی شماره‌ی دو:

سلام خدا

اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفا واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی

اما بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی‌دهد. پاره‌اش کرد.

نامه‌ی شماره‌ی سه:

سلام خدا

اسم من بابی است. درسته که من بچه‌ی خوبی نبوده‌ام ولی اگه واسه‌ی تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می‌دم که بچه‌ی خوبی باشم.

بابی

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب ندهد. به همین دلیل پاره‌اش کرد. به فکر فرو رفت. رفت و به مادرش گفت:می‌خوام برم کلیسا.

مادرش دید که کلکش کارساز بوده، بهش گفت: خب برو ولی قبل از شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا. یک کمی نشست. وقتی دید هیچ کس آن‌جا نیست، پرید و مجسمه‌ی مادر مقدس رو برداشت و از کلیسا فرار کرد.

بعد مستقیم رفت توی اتاقش و نامه‌ی جدیدش را نوشت.

نامه‌ی شماره‌ی چهار:

سلام خدا

مامانت پیش منه. اگه می‌خواهی‌ش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی

!!!!!

----------------------------------------------------------------------

این رمان ما هم یه حیزی در این مایه هاست. کمی شیطون تر!!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:30 توسط مامانی |

جمعه بیست و نهم شهریور 1387

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:5 توسط مامانی |

دستپخت مامانی

جمعه نهم فروردین 1387

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:1 توسط مامانی |

داداشی من این کلاهو نمی خــــــــــوام!

جمعه نهم فروردین 1387

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:0 توسط مامانی |

یعنی بدون کلاه نمی شه؟

جمعه نهم فروردین 1387

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:0 توسط مامانی |

اینو نیمایی ساخته

جمعه نهم فروردین 1387

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:58 توسط مامانی |

منم هویج می خوام :دی

جمعه نهم فروردین 1387

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:56 توسط مامانی |

بازی مورد علاقه ی داداشی

جمعه نهم فروردین 1387

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:55 توسط مامانی |

فرانسه

جمعه نهم فروردین 1387

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:54 توسط مامانی |

فرانسه

جمعه نهم فروردین 1387

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:54 توسط مامانی |

1st Birthday

شنبه سیزدهم بهمن 1386
 اولین تولدت مبارک کوچولو!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:9 توسط مامانی |

خودم می نویسم خوب!

جمعه بیست و هشتم دی 1386
حالا دو روزه که راه می رم
نمی دونم چرا هر بار که راه می رم مامانم اینقدر خوشحال می شه
و نیما هم همه اش تشویقم می کنه.
هی می خورم زمین. اما دوس دارم باز هم را برم تا مامان خوشحال شه.
مامانم یادش رفته این جا چیزی بنویسه!

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:17 توسط مامانی |

یکی دیگه از اولین ها!

یکشنبه بیستم آبان 1386
این روز ها رمان خیلی شلوغ شده ٫خیلی هم فرزه. سخت می شه کنترلش کرد.

دیشب مهمون داشتیم٫ رمان سر میز رفته بود بغل باباش.باباشم می خواست حای بخوره٫ که یه دفه رمان دستشو کرد تو حای باباش و سر اون انگشای کوحولوش سوخت! زود ار یخحال یح در آوردم و گذاشتیم رو دستش. ولی انگار اونقدر که دل بدر و مادر می سوزه٫ دست بحه ها نمی سوزه! حون زود گریه ش تموم شد و همین امروز صبح باز دستشو دراز می کرد به طرف لیوان من !

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:36 توسط مامانی |

HaLlOWeeN

شنبه دوازدهم آبان 1386
این بار داداش نیما و هالووین:

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:4 توسط مامانی |

[ عنوان دارد! ]

سه شنبه دهم مهر 1386
آدم چه جوری می شه که حوصله اش سر می ره؟ Image and video hosting by TinyPic

این تلوزیون هم هیچی نداره آخه....

Image and video hosting by TinyPic

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:25 توسط مامانی |

شیر و بلنگ !

چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386
من همه عکس هامو قبل از همه برای خاله می فرستم. ولی این بار چون بی انصافی کرده و بی خبر رفته و ما رو نگران گذاشته، منم بدون اون آپ می کنم!

اینجا رمان ۷ ماه و ۱ هفته است که با ماست.   ۴ دندون داره و داره یاد می گیره که شب ها یه سره تا صبح بخوابه.

------------------------------------------------------------------------------------------

-و قابل توجه همه دخترهایی که دنبال یه پسر سر به زیر اصیل باحیای شیک می گردن!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:53 توسط مامانی |